تبليغاتX
حرفهایی که نگفتم.... شل سیلور استاین

حرفهایی که نگفتم.... شل سیلور استاین


صدايي در درون توست

كه همه روز را در گوشت نجوا مي كند

"به نظرم اين برايم خوب است.

مي دانم اين درست نيست"

هيچ معلمي، واعظي، پدر و مادري، دوستي يا پير خردمندي

نمي تواند بگويد

چه چيز برايت درست است

فقط گوش بده

به صدايي كه در درون توست

..........................

تقسيم

شريك پولت هستم، شريك عروسكهات

شريك نونت هستم، شريك مربات

شريك شيرت هستم، شريك شيريني هات

فقط سخت است كه تو بخواي شريك چيزام بشي.

............................

راستی اینم ادرس اون یکی وبلاگمه.

اگر سر بزنید خوشحالم می کنید.

http://paeeze63.blogfa.com/

+ نوشته شده در بیست و پنجم تیر 1387 1 قبل از ظهر توسط بهار |


آقایون جمع بشین می خوام براتون قصه بگم

قصه قتل و کلوچه

قصه پهلوون . جهنم و چاه بی انتها رو بگم

لالایی و قصه و دروغ بگم

خانوما جمع بشین جلو پاهام بشینین

می خوام براتون آواز آسمونهای آبی وآفتابی رو بخونم

قصه پری دریایی و لوبیا و ماشین خوشگلو بگم

لالایی و قصه و دروغ و دروغ

لالایی و قصه و دروغ .

براتون آواز می خونم و براتون می رقصم

لالایی و قصه و دروغ میگم.

شاید متعجبتون کنم

شاید بخندونمتون

شاید چشماتونو پر اشک کنم

ولی وقتی دیگه نباشم

ای خدا

آرزو می کنین پیش شما باشم

پس بطری رو باز کنین و گیتارو بدین

و نگاه کنین تو چشمای گرم عاشقم

تا ببرمتون به جاهایی که تو عمرتون ندیدین

لالایی و قصه و دروغ و دروغ

لالایی و قصه و دروغ .

براتون آواز می خونم و براتون می رقصم

لالایی و قصه و دروغ میگم.

 

+ نوشته شده در پنجم آذر 1386 0 قبل از ظهر توسط بهار |


کارت اعتباریت نمی برتت بهشت.

کارت بانکی ت برات بال نمی خره

وقتا اون پائینها ته جهنم داری می سوزی

کسی برای نوشابه خنک نمی خره

نمی توانی با پارتی بازی و رشوه  آمرزش و رستگاری بخری

کارت اعتباری روحت را نجات نمی دهد

وقتی جلو دروازه بهشت وایسی

و اونها دروازه رو جلو روت ببندن

با کلید پلی بوی نمی توانی دروازه رو باز کنی.

+ نوشته شده در بیست و چهارم آبان 1386 2 قبل از ظهر توسط بهار |


دست از كار كشيدم، براي اينكه ديگر كاري نداشتم

وفكر كردم زمان كوتاهي در آن دور و بر پرسه بزنم

گفته بودم كه مثل باد غربي مي وزم و مي روم

و هيچ كس نمي تواند مسير زندگيم را تغيير دهد

براي اينكه در گذشته هيچ وقت براي ماندن آواز نخوانده ام

هزار بار شايد هم بيشتر ترانه هاي غمگين و آوازهاي خداحافظي خوانده ام

و شايد عجيب به نظر مي رسد

كه به سمت در نمي روم

آخر هيچ وقت براي ماندن آواز نخوانده ام

هيچ وقت فكر نكرده ام كه اين همه مدت در يك جا بند شوم

براي اين كه هيچ وقت براي ماندن آوار نخوانده ام

وقتي كه همه حرفهايم را بزنم مي روم

اما با تو كه باشم حرفهايم تمامي ندارد

وقتي كه به فكر فرو مي روم و در راههاي پر پيچ و خم پرسه مي زنم

ميل رفتن ندارم

شايد عجيب به نظر ميرسد كه به سمت در نمي روم

آخر هيچ وقت براي ماندن آواز نخوانده ام 

+ نوشته شده در بیست و هفتم دی 1385 1 بعد از ظهر توسط بهار |


از وقتی محبوب آزار طلبم رفت و مرا تنها گذاشت

برای مشت کوبیدن چیزی ندارم جز دیوار

وقتی کتکش می زدم دوستم می داشت

اما من شیوه بهتری را پیش گرفتم

اینکه هیچ گاه با او بر سر مهر نباشم

بله او همان کسی است که در رویاهایم می دیدم

و آدمی همیشه کسی را که دوست دارد می آزارد

از وقتی محبوب آزار طلبم رفت و مرا تنها گذاشت

برای مشت کوبیدن چیزی ندارم جز دیوار آه........

برای له کردن جز تخم مرغ

برای کمربند بستن جز شلوار

براي پرت كردن جز بستني

براي زدن بر سرش جز ساعت

براي آتش زدن جز كبريت

براي مشت كوبيدن جز ديوار

+ نوشته شده در بیست و هفتم دی 1385 1 بعد از ظهر توسط بهار |


یک طرف تنش بلور

سوی دیگر از شبنم

جای دو چشمانش ستاره

و خنده هایش، بغل بغل شکوفه......

دلش اما نپرس!

شاید اشتباهی شده

آن که او را ساخته

وقتی به دلش رسیده

بدجوری بی حوصله بوده!

دلش تمام از سنگ است

سنگ مرمر مرغوب

برای روی قبر من

و همه شما که دوستش دارید!

دلش سنگ قبر!

+ نوشته شده در دوازدهم آذر 1385 11 بعد از ظهر توسط بهار |


من نبودم

کسی در خانه ات را کوبید

من نبودم

کسی که به تو سلام داد

من نبودم

کسی که سالها عاشق تو بود......

و هر کجا که می رفتی

دنبالت می کرد....

دروغ گفتم

من بودم!.

من همان بودم که تو هیچ وقت نخواستی ببینی.

با این حال

آری!من بودم که عاشق تو بودم

هنوز هم عاشقت هستم

حالا این را با صدای بلند فریاد می زنم.......

و تو گریه می کنی و می گوئی

"چرا این را زودتر نگفتی؟!"...........

 

 

+ نوشته شده در دوازدهم آذر 1385 10 بعد از ظهر توسط بهار |


رفتم یک گربه کوچک بخرم

تا از تنهائی نجات پیدا کنم

به صاحب مغازه گفتم:

یک گربه می خواهم که با همه گربه های دیگه فرق کند

یک گربه خوشگل و مامانی به من داد

گربه را به خانه آوردم

هنوز پایم را داخل خانه نگذاشته بودم که

چنگالهایش بلند شد

روی پله ها، چشمهایش سرخ شد

پشت در خانه،موهایش سیخ شد

و هنوز پایم را داخل خانه نگذاشته بودم که مرا تکه پاره کرد...

حالا از تنهایی نجات پیدا کرده ام

چون دیگر اصلا وجود ندارم که تنها باشم....

گربه فروش راست می گفت:

"این گربه واقعا استثنائی است

این گربه با همه گربه های دنیا فرق دارد........"

+ نوشته شده در دوازدهم آذر 1385 10 بعد از ظهر توسط بهار |


از وقتی که عاشق شدم

فرصت بیشتری پیدا کردم برای این که پرواز کنم

فرصت بیشتری برای این که پرواز کنم و بعد زمین بخورم

و این عالی است

هر کسی شانس پرواز کردن و به زمین خوردن را ندارد

تو این شانس رو به من بخشیدی

متشکرم

+ نوشته شده در بیست و ششم مهر 1385 1 قبل از ظهر توسط بهار |


همه می گن بد گمونم

همه فکر می کنن من دیوونم

همه به من لبخند می زنن

ولی دوست دارن من بمیرم

زهر می ریزن تو قهوه م

شیشه خورده می ریزن تو آشم

عنکبوت می زارن تو کفشم

چلغوز میذارن تو کلوچه م

بذار تعریف کنم واست که از کی شروع شد

ببین پدرم می خواست دختر داشته باشه

مادرم دوقلو می خواست

پدر بزرگم هیتلر رو می پرستید

من که متولد شدم حسابای همشون به هم ریخت.

هر کاری که می کردم اشتباه بود

ولی بقیه شو تعریف نمی کنم واست چون تو هم داری لبخند می زنی

می دونم که از این شعر هم متنفری

آره ........ می دونم زوری داری گوش می دی

چون نمی خوای به من بر بخوره

فقط منتظری من برم تا بتونی به زیپ شلوارم که بازه بخندی

 تویی که زهر می ریزی تو قهوه م

تویی که شیشه خورده می ریزی تو آشم

تویی که عنکبوت می زاری تو کفشم

تویی که چلغوز میذاری تو کلوچه م

من می دونم

حاشا نکن

من می دونم !

می دونم!

 

+ نوشته شده در نهم شهریور 1385 10 قبل از ظهر توسط بهار |