تبليغاتX
حرفهایی که نگفتم.... شل سیلور استاین - گربه استثنائی

حرفهایی که نگفتم.... شل سیلور استاین


رفتم یک گربه کوچک بخرم

تا از تنهائی نجات پیدا کنم

به صاحب مغازه گفتم:

یک گربه می خواهم که با همه گربه های دیگه فرق کند

یک گربه خوشگل و مامانی به من داد

گربه را به خانه آوردم

هنوز پایم را داخل خانه نگذاشته بودم که

چنگالهایش بلند شد

روی پله ها، چشمهایش سرخ شد

پشت در خانه،موهایش سیخ شد

و هنوز پایم را داخل خانه نگذاشته بودم که مرا تکه پاره کرد...

حالا از تنهایی نجات پیدا کرده ام

چون دیگر اصلا وجود ندارم که تنها باشم....

گربه فروش راست می گفت:

"این گربه واقعا استثنائی است

این گربه با همه گربه های دنیا فرق دارد........"

+ نوشته شده در دوازدهم آذر 1385 10 بعد از ظهر توسط بهار |